می زند رگبار
من شنیدم اما کم
این صدای غریب پیش از باران است.
کوچکم می ترسد.
حق دارد.او شنیده است اما کم
بچه ی دریایم لیک ندارم لهجه
این صدا زیبا است
کم شنیدم آن را
مردم این جا
نگاهی به آسمان دارند.
نگاهی به دست خدا تا که کی زند باران
گویند ذات جنوب است این...
باران حق دریا دل است.
می زند رگبار، برف معجزه است.
می بارد باران، می آید باران.
خانه ای دارم دو اتاق
کوچکم می ترسد
می گویم : باران است بابا
می گوید من ندیدم اما کم
می گویم بگو یا رب شکر
می گوید بی آنکه بگوید چرا؟!
بند آمد شد تمام باران
هیچ ندارد منطق
عدل در نا عدلی می کند جلوه
دوست دارم باران را
یادم می آید که می گفت کسی :
"زیر باران باید رفت"
خوش به حالت سهراب
آمدم خیس شوم، قطع شد باران
آخرین قطره ی آن، آخرین جرعه ی آن
می چکد روی لبم.
کوچکم می گوید مادر
نمک است بر زخم ترم
قطره دیگر نبود:"مادرت رفته سفر"
روزگاریست تنهایم، تختم خالی ست.
می زند رگبار، گفته بودم ندارد منطق
شبحی از دور پیداست
کودکم می گوید:"مادر"
می گویم خوابت می آید
ساعت از9 گذشته است دگر
وقت خواب است پدر
می گوید:"یا رب شکر"
برگشته است مادر
من ندیدم هرگز، انکه او صدایش زد مادر
کوچکم می فهمد معنی شکرت یا رب
"می گوید بی آنکه بداند"
جمله ام کوتاه بود و غلط
می داند و می گوید
کودک است، آینه است، اما طوطی نیست.
آدم است، پاک است، می گوید مادر
باران این بار خشمگین شد
می زند باران
سهراب، خیس شدم.
"زیر باران باید رفت"
باران هنگامه کرده است
گیله مرد را یادم هست.
یادتان هست؟!
چه بزرگ بود نویسنده ی آن
کودکم می گوید باران آمده است
مادرم آمده است.
راست می گفت
باران آمده بود
غم خویش را باراند
غم اشک هایش را...
+ نوشته شده توسط مریانتــــــــــز در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت
3:12 |